|
 |
اومانیسم یا انسان گرایی |
چهارشنبه 90 مهر 13 |
|
اگر به این معنی است که «انسان، موجودی عاقل، آزاد و ارزشمند است» و «خودش و ارزشهای انسانیاش باید هدف تمام کارهایش باشد» در نتیجه «حسگرای محض»، (که شناخت آگاهیبخش را منحصر به شناخت حسی میداند و لذا تنها بوجود واقعیات محسوس و فیزیکی مادی، معتقد است )؛ 1. نمیتواند «بوجود اختیار و آزادی درونی انسان و حقوق طبیعی من جمله حق آزادی و برابری و. ... انسانها که حقوقی عقلی و غیرحسی است» معتقد باشد و خود را طرفدار اومانیسم بداند زیرا اعتراف از طرفی به نبود هرگونه شناخت مفیدی (قضیه ترکیبی) بجز شناخت حسی و لازمه آن، یعنی «انحصار موجودات بمادی فیزیکی فاقد فهم و اختیار و نیز انکار متا فیزیک و ارزشهای انسانی» و از طرف دیگر، ادعای «اعتقاد به اختیار و آزادی در انسان و وجود حقوق طبیعی و من جمله حق آزادی و برابری انسانها و.... که حقوقی عقلی و ذاتی است»، تناقضگویی بیش نیست و گوینده آن، اگر قصد جدی داشته باشد حتماً متوجه لوازم گفتارش نیست؛ همچون هولباخ و فوئرباخ که از طرفی مدعی «حسگرایی و انحصار موجودات به موجودات مادی» هستند که تحت قوانین فیزیکی و جبر طبیعی است و از طرف دیگر صبحت از آزادی و دموکراسی و حقوق ذاتی و عقلی انسانها میکنند اشکالی که در خود زمان هولباخ، اندیشمندان به هولباخ کردند ولی او و طرفدارانش متوجه اشکال نشدند گویا بر روی مکتب حسگرایی و مادهگرایی بطور عمیق ناندیشیده بودند و یا توان تعمق در آن را نداشتند، در هر حال، طرفداری از «دموکراسی و آزادی و حقوق طبیعی و ارزشهای عقلی انسانی» با ادعای «انحصار شناخت مفید به حس و انحصار واقعیت به ماده فیزیکی»، در تناقض است. هم چنانکه ادعای حسگرایی و پوزیتیویستی، اگوست کنت با شعار اومانیستیاش که همان شعار آزادی (و حقوق طبیعی و غیره) باشد و اجرا آنها، که همان عدالت و حسن عدالتی و فضیلیت و (بعبارت دیگر انسانیت) باشد در تناقض است.
و لذا «پایهگذاران نخستین نهضت اومانیسم» در قرن پانزدهم و شانزدهم میلادی در مقابل عقاید تحریف شده کلیسا، همان «خداپرستان» بودند.
و لذا «ژاک ماریتین» فیلسوف فرانسوی امریکایی (متولد 1882) میگوید: «انسانگرایی راستین، خدامدارانه است».
جالب اینجا است که هر دو اینها یعنی هم فوئر باخ (1804-1872) و هم اگوست کنت (1857-1798) هر دو، به تأثیر « ایمان بخدا و قیامت» در «تعالی نفس و اجراء اخلاق حسنه و انساندوستی»، معترفند اما فوئر باخ، «تصمیم انسان شدن» و براساس عدالت و فضیلت، حرکت کردن و اگوست کنت، شعار «انسانگرایی» را که همان دین انسانیت باشد «جایگزین تأثیر اعتقاد بخدا و قیامت » دانستهاند.
آنجا که فوئر باخ میگوید:
«آنجا که ما در راه حق و راستی به جدّ باشیم احتیاجی به کمک و انگیزه جهان بالا نیست. »
و اگوست کنت مینویسد:
«وظیفه وحدتبخش و تعالی دهندهای که روزگاری با اعتقاد به خدا، انجام میگرفت در جامعه جدید، فقط میتواند با پرستش مذهبی انسانیت انجام گیرد».
اگوست کنت غافل از آنکه طبق دیدگاه همه فیلسوفان، «تنها انگیزه موجود در انسان خودخواهی» است آن طور که ذی مقراطیس و اپیکورو بنتام و بنتامیان تصور کردهاند و یا انسان در کنار انگیزه «نفع شخصی و خودخواهی»، همچنین «انگیزه حقخواهی» هم دارد. اما همه، اعتراف میکنند حتی هیوم و اگوست کنت که قویترین انگیزه در انسان، انگیزه خودخواهی است». و لذا انسان برای کنترل کامل خودخواهیاش نیازمند به اعتقاد «بخدا و قیامت»، هست تا تصمیم او را براساس عدالت و فضیلت بتواند تقویت کند. و گفته فوئر باخ مبنی بر اینکه «اگر انسان، همه جا و همیشه بحق، عمل کند چه نیازی به استمداد از بالا دارد.» یعنی چه نیازی به ایمان بخدا و قیامت دارد. این گفته فوئر باخ چنانچه شرحاش گذشت بازی با الفاظ است مثل اینکه کارگر بگیری و به او بگویی من به تو مزد نمیدهم اگر تو واقعاً تصمیم بر کار کردن داری چه نیاز به مزد است در مورد بحث ما هم اگر انسانها، همه جا و همیشه، در مقابل حقوق دیگران و عدالت از منافع شخصیشان هر چند زیاد باشد بگذرند (و حتی اگر عدالت اقتضا کرد نه تنها منافع شخصی خود را بلکه جان خود را هم فدای حقوق دیگران و عدالت کنند) دیگر چه نیازی به ایمان به خدا و قیامت برای تقویت اراده حقخواهی و فضیلت طلبی است حتی چه نیازی به حکومت است لکن علاوه بر آنکه اراده انسان در مسیر حق خواهی، کامل نیست و برای تقویت اراده حق خواهی، نیاز به اعتقاد بخدا دارد، علاوه بر آن (بنابر تحقیقی از ما که گذشت و بعداً هم درباره اثبات خدا و قیامت میآید) اعتقاد به «خدا» یک واقعیت است و خدا نه تنها مفهومی ذهنی بلکه وجودی خارجی است (که محکی آن مفهوم، است) و اعتقاد به «واقعیات خارجی»، نیازمند به وجود منافع بر اعتقاد آنها نیست و شناخت واقعی خارجی برای اعتقاد بوجود آن کافی است گذشته از آنکه پرستش خدا به عنوان ولی نعمت بشر، یک وظیفه انسانی است.
( وقتی انسان از راه حس و یا از راه عقل، بوجود خارجی چیزی، شناخت پیدا کرد نوعاً متعاقب آن، بوجود خارجی آن، معتقد میشود گرچه بداند وجود خارجی آن و حتی شناخت وجود خارجی آن، هیچ منفعتی برایش ندارد ).
اما راجع به گفته اگوست کنت که همچون فوئر باخ به تأثیر ایمان به خدا در تعالی انسانها اعتراف میکند اما «پرستش انسان» بجای «پرستش خدا» را پیشنهاد میکند.
آگوست کنت، غافل از این است که وقتی مهربانیهای خدا بیش از مهربانیهای پدر و مادر است و در جای خودش اثبات شده همانگونه که انسانیت، اقتضا میکند ما به پدر و مادر، بخاطر احسانشان باید احترام بگذاریم و در مقابل آنان، تواضع و تشکر و قدردانی کنیم، همچنین «انسانگرایی و حق ولی نعمتیاش»، اقتضا میکند ما او را بپرستیم و با پرستیدنش، از احسانش سپاسگذاری کنیم یعنی عقل و انسانگرایی، این ادب و احترام به ولی نعمت را میطلبد و پرستش خداوند، کامل کردن راه انسانیت و انسانگرایی است. یعنی عدالت و فضیلت و انسانگرایی و اومانیسم، پرستش خدا را میطلبد و پرستش خدا، فضیلت را در انسان، کامل میکند.
علاوه بر آنکه گفته فوئر باخ و اگوست کنت مبنی بر اینکه «انسان بجای پرستش خدا خودش را بپرستد» با انسانگرایی بمعنی عدالتخواهی و فضیلت طلبی، در تناقض است همچنین معنی روشنی هم ندارد آیا مقصود اگوست کنت از پرستش انسان خودش را این است که انسانها، همه دنبال خودخواهی بروند و هرکس خودش را بپرستد و بخاطر جلب منافع خودش به دیگران ظلم و جنایت کند که چنین معنی هرگز موردنظر اگوست کنت و فوئر باخ نباید باشد. پس مقصودش از «پرستش انسان خودش را چیست؟» اینکه اگوست کنت میگوید باید کلیسا باقی بماند اما در کلیسای باقی مانده بنام انسانیت، انسان در آنجا به «پرستش انسان»، مشغول باشد یعنی چه؟ آیا به پرستش کلی انسان که شامل انسانهای جنایتکار هم میشود یا پرستش انسانهای نیکوکار که تنها دنبال عقلشان میروند نه دنبال هوای نفسشان که در صدر چنین انسانها انبیا الهی هستند که خودشان خدا را میپرستیدند و طبق عقلشان تنها خدا را که «ولی نعمت همه آنها و بهترین راهنما و مشوق انسانها بسوی نیکوکاری هست» را عبادت میکردند که ما هم طبق عقل و انسانیت باید راه آنها را برویم.
خلاصه دین انسانیت اگوست کنت علاوه بر آنکه چنانچه گذشت نامعقول و در خود، تناقض دارد همین در آن «معبود انسان»، مبهم است. چنانچه دین را هم که او میگوید مبهم است و فرهنگ و احکامی را که موارد و مصادیق این «عدالت و فضیلت و انسانیت» را روشن میکند در آن، وجود ندارد.
خلاصه اینکه «حسگرایی و مادهگرایی»، چه به «بی معنایی ارزشهای انسانی» بانجامد و چه به « پلورالیسم ارزشی» بانجامد، با عینیت ارزشهای انسانی، متناقض است و با شعار اومانیسم، منافات دارد، در حالی که «دین واقعاً و کاملاً الهی» که با علم و حکمتی کامل از طرف خدا، تنها براساس «منافع و مصالح و ارزشهای انسانی» میباشد و توسط انبیا و اوصیا آنها بر انسانها عرضه شده است. یعنی دین خالص و بدون تحریف الهی، عین اومانیسم (یعنی انسانگرایی) میباشد و آنچه با «اومانیست و انسانگرایی و مصالح و منافع انسانها و آزادی معقول و عقل و علم، در چالش است»، «حس گرائی و ماده گرائی و یا ادیان غیرالهی یا ادیان تحریف شده الهی همچون مسیحیت موجود و کلیسای کاتولیک و امثال آن است». که آنها عیسی زائیده شده توسط مریم را، خدا و پسر خدا مینامند و انسان را مجبور به شرارت میدانند و نیز با علم و عقل، در تضاد است. همچنین سایر ادیان الهی تحریف شده، که پیروان سلاطین خودخواه و جائرند و از فرمان و راهنمایی انبیا و اوصیا بحق خدا، سرباز زدهاند و در کنار امپراطوران و حکومتهای بشری خودخواه و ستمگرند گرچه ادعای رهبری دین را هم به دروغ با خود دارند همچون غالب رهبران مذهبی جهان.
در حالی که « دین خالص الهی» یعنی «دین واقعاً و کاملاً الهی»، مطابق عقل و علم و انسانیت بوده و کامل کننده آنها است و تنها پناهگاه بشریت است در بازگشت انسان به عقل و ارزشهای انسانی در حالیکه بعکس، «ازدیاد بدبختیهای بشر» چنانچه شرحش گذشت بخاطر رشد « حس گرایی افراطی و مادهگرایی و رشد الحاد و بیدینی و سکولاریسم» (سکولاریسم= عقیده ارسطو در مبنی بر اینکه علم، عقل و اخلاق برای سعادت بشر، کفایت میکند بدون آنکه نیازی به دین الهی باشد که در قرن چهاردهم میلادی این عقیده ارسطو توسط مارسیلیو مخالف پاپ، انتشار یافت ) .
|
|
نظر بدهید
|
|
 |
|
|
|
|